جشن تولد سه سالگيت خيلي خاطره انگيز بود و به خوبي برگزار شد....به زودي عكسهاتو ميذارم عزيز مامان....عاشقتم....
جشن تولد سه سالگيت خيلي خاطره انگيز بود و به خوبي برگزار شد....به زودي عكسهاتو ميذارم عزيز مامان....عاشقتم....
گفتم خراش شده...
- كجا.....؟
- تو كارخونه........
دوباره ...چي شده؟ ......
- خراش شده تو كارخونه.....
انگار قانع نشده باشه....گفت كجا؟
دوباره گفتم كارخونه.....
گفت چكار كرده.....
گفتم دستش گير كرده به ماشينا.....
ماشيناي چي؟ ..........
ماشيناي تو كارخونه.......
دوباره با صدای بلند : خوب ميگم چكار كرده؟.......
نهايتا گفتم....دخترم بابا اينا سر كار كه ميرن تو كارخونه ماشين درست ميكنن....مثل ماشين ما...ماشين مامان جون اينا.... اونجا اومده در يه ماشينو درست كنه.....دستش گير كرده به كنار در ماشين و خراشيده شده........
يه كم نگاه كرد و گردنشو كج كرد....انگار قانع شده بود...گفت.....شب بخوابه....صبح خوب ميشه؟....
گفتم آره.....دخترم..........
اما بزرگترین علتش اینه که قلم شیوایی ندارم و نوشتن برام کمی سخته.......
19 آبان که تولد الینا بود و وسط هفته.....مامان جون براش یه پالتو و یه جفت دمپایی فرستادن توسط دایی آیدین....و آخر شب هم مامانی و باباجون اومدن یه تاب برای الینا آوردن......
اما جمعه خونه بابا جون که کلی هم مهمون داشتن بستنی گرفتیم بردیم و خونه مامان جون یه کیک خیلی کوچیک.....با شمع و فشفشه ها الینا کلی ذوق کرد......
الینا این روز ها خیلی زیاد و خیلی کامل حرف میزنه....تقریبا تمام کلمات رو درست میگه با این تفاوت که بجای "ر" میگه"ی"......چند روز پیش گفت اون یوبیو "اون روبرو" که من و باباش کلی خندیدیم......
البته عقب رو هم میگه عبق....و جالبه که به جلو هم میگه عبق.....مثلا توی ماشین چه از جلو بخواد بره صندلی عقب و چه از عقب بخواد بیاد صندلی جلو....میگه میخوام برم عبق.....
نشانههايى براى افراد باهوش
کودکان عادي،
باهوش و گاهى پرهوش نشانهەائى دارند که ما نمونههائى از آن را بشرح زير براساس
نظرى که برخى از دانشمندان دادهاند عرضه مىکنيم:
يک کودک باهوش:
- در ۴ ماهگى تبسم و لبخند دارد، براى نوبه
غذاى خود انتظار مىکشد.
- در ۷ ماهگى مىنشيند، روى دستهاى خود خم
مىشود، اشياء را با دست مىگيرد و با دست خود تصوير خويش را در آئينه نوازش مىکند.
بهش گفتم دخترم بشین کفشاتو در بیار از پات.......
الینا نشست و مشغول درآوردن کفشاش شد....
همه نگاش میکردن.....یکی گفت مگه میتونه؟ یکی گفت فکر نکنم.....یکی دیگه گفت نه بابا داره در میاره........یهو خودش برگشت و در حالیکه کفشاشو به دستش گرفته بود گفت :
پس چی خیال کلدین؟